شنبه4خرداد92
![]()
سلام گل دختر یا به قول شما عشک من. امروز صبح بدون خداحافظی از من با خاله ساناز رفتی کلاست. هر کاری کردم که لباسات رو بپوشم اجازه ندادی. خیلی ناراحت شدم و با حس سنگینی اومدم اداره.
آخر هفته خوبی داشتیم. ٥شنبه دایی بهزاد اومد خونمون. شما هم کلی ذوق کردی و نمی گذاشتی بهت ناهار بدم و می گفتی: دایی بهزاد بهم ناهار بده. خلاصه بغل دایی جان نشستی و با همکاری دایی ناهار خوردی. پروژه پوشک گیری شما رو به علت عدم همکاری شما فعلاً متوقف کردیم. دیروز دوباره با بابایی رفتیم برات پوشک خریدیم. جمعه روز پدر بود .این روز رو به همه پدرهای دنیا و بخصوص پدر خودم تبریک میگم. و از خدا براش سلامتی و خوشی آرزو میکنم.

پدر! کاش میدانستی زیباترین آهنگ برای من شنیدن صدای قلب مهربانت ست آنگاه که سر بر شانه هایت مهربانی را قسمت میکنی.دوستت دارم ... برایم بمان می خواهم زندگی ام از نگاه تو لبریز شود.می ستایمت...
همونطور که گفتم جمعه روز پدر بود و با عمه هات قرار گذاشتیم شب جمعه بریم خونه باباجون اینا. کادوی تولد آوین هم برده بودیم. تو خونه که بودیم بهت گفته بودم که کادوی تولد آوینه. وقتی هم خونه باباجون کادو رو بهت دادم گفتم: مامانی !این کادوی کیه؟ دیدم که کادو رو ازم گرفتی و رفتی پیش آوین و گفتی: تولدت مبارک. کلی ذوق کردم از اینکه بدون اینکه بهت بگم خودت بهش گفتی.
خلاصه مهمونی به بازی و کشمکش های شما و آوین و فرهام گذشت البته کشمکش های تو و آوین بیشتره و با فرهام بیش تر بازی می کنی. خلاصه مهمونی گذشت. جمعه هم تولد دایی محمد بود بهش زنگ زدیم و شما هم پشت تلفن باهاش صحبت کردی و بهش گفتی: دایی! تولدت مبارک. قربون دختر شیرین زبونم برم که دیگه خانومی شده برا خودش. شب که بابا خوابید شما اصلاً خواب نداشتی. کمی کتاب خوندیم بعد من خوابم برد یه دفعه از خواب پریدم دیدم تو هم خوابیدی اما تمام پاهات رو خودکاری کرده بودی. به زحمتی تو خواب پاهات رو پاک کردم. از دست شیطنت های شما دیگه نمی دونم چه کار کنم...
![]()



شنبه4خرداد92
